"یک صفحه بالا"
"بالا ورق بــزنیــد" "پایین ورق بــزنیــد"
"یک صفحه پایین"
فهـرست -۵۵- ســرآغــاز
فصـل شـا نـزدهم - قـــلعــــه ی ســـنگبـــاران و قتــــل مــادر فــولاد زره






مقصود من مردن است
اگر آدم در بستر حرير بميرد مرگ تلخست
مشيت او قرار نگيرد يك مو از سر من كم نمي شود
اسم من ماه منير است
مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد
وگر دم در كشم ترسم كه مغز استخوان سوزد
منجمم كوكب بخت مرا از برج بيرون كن
كه من كم طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد
قلعه ي سنگباران طلسم است


صـفحـهء پنجا ه و پنجم
****
دختر گفت جوان ، هنوز نمي داني قلعه ي سنگباران چه طور جاييست كه مي گويي مي روم اگر بداني چه طور كشته مي شوي و چه مرگي است اگر دنيا را به تو بدهند قدم نمي گذاري ! اميرارسلان گفت مقصود من مردن است ، اگر آدم در بستر حرير بميرد مرگ تلخست . هر جور كشته مي شوم بشوم ، ملكه ، گمان مكن كه از حالا تا يكماه ديگر تو و صد مثل تو دوست به من نصيحت كنيد و از كشته شدن بترسانيد من از سر رفتن در قلعه ي سنگباران بگزرم ! بيهوده خودت را خسته مكن و تو را به جلال خداي عالم اگر راه و چاهي بلدي و دستورالعملي داري به من بده ومرا راهنمايي كن به قلعه ي سنگباران بروم و بيهوده مرا معطل و سرگردان مكن ! عوض از خدا بخواه كه من غريبم و پناهي جز لطف خدا و تو ندارم !
دختر گفت : جوان ! من از جواني تو حيفم مي آيد و مي ترسم كه خداي نكرده كشته شوي ! و الا از خدا مي خواهم بروي به مطلب خودت برسي ، در آن ضمن شايد آرزوي من هم برآورده شود ! اميرارسلان گفت : ملكه ، از كشته شدن من مترس ، تا عمرم در دنيا باقي است به هر طور باشد زندگاني مي كنم و هر چه مقدر است همان مي شود ، خدايي دارم كه تا مشيت او قرار نگيرد يك مو از سر من كم نمي شود ، به آتش بروم نمي سوزم ، به دريا بروم غرق نمي شوم !
گر نگهدار من آنست كه من مي دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد
هرچه به خاطرت مي رسد از راهنمايي و دستورالعمل به من بگو . اگر دوستي با من داري مرا راهنمايي كن ! دختر گفت :فرهاد غلام من راه قلعه ي سنگباران را بلد است و او دستورالعمل و راه و چاهش را از من بهتر مي داند . به او مي گويم تو را ببرد و آنچه لازمه ي دستورالعمل است به تو بدهد و راهنماييت كند . اميرارسلان گفت : ملكه ! خدا تو را عمر بدهد و از تو راضي باشد ، اما عقده ي ديگر در دل من است ، اگر مرحمت داري آن را بگشا ، دختر گفت : چيست ؟ اميرارسلان گفت ملكه تو را به جلال خدا مطلب تو چيست ؟ چه آرزويي در دل داري ، و اسم مباركت چيست ؟ دختر آهي كشيد و گفت اي اميرارسلان ! اسم من ماه منير است و راستش آنكه مي ترسم مطلبم را به تو بگويم ! اميرارسلان گفت از چه مي ترسي ؟ ماه منير گفت از تو مي ترسم ! اميرارسلان گفت من چه كارت مي كنم از من چرا مي ترسي ؟
ماه منير گفت اولا قسم بخور كه عاشق من نيستي و مرا نمي خواهي تا بگويم ، اميرارسلان گفت ملكه اگرچه در حسن و جمال سرآمد خوباني و مثل و مانند نداري ، ليكن به جلال خدا اگر سر مويي من نظر بد به تو كرده باشم و تو را خواسته باشم ، به جز فرخ لقا اگر حور بهشت باشد محال است ذره اي در دل من جا كند ! آدم يك دل دارد به يكي مي دهد تا زنده ام سر من است و خاك پاي فرخ لقا ، تو خواهر عزيز من هستي و آنچه مطلب داري بدون هيچ تأمل به من بگو اگر از دستم برآيد تا جان دارم مي كوشم و تو را به مقصد مي رسانم ، همين كه ماه منير سخنان اميرارسلان را شنيد و خاطر جمع گرديد آه سردي كشيد و گفت چه بگويم !
مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد
وگر دم دركشم ترسم كه مغز استخوان سوزد
منجم كوكب بخت مرا از برج بيرون كن
كه من كم طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد
جوان !
دردي است در دلم كه گر از پيش آب چشم
بردارم آستين ، برود تا به دامنم
اي اميرارسلان ! بدان كه مدت سه سال است گرفتار و عاشق ملك شاپور پسر ملك خازن شاه پري هستم و شب و روز از فراقش آرام ندارم .
تا گرفتار بدان لعل لب و رخسارم
چون سمندر همه شب ز آتش دل در نارم
اميرارسلان گفت ملكه تو در مملكت بني جان ، ملك شاپور در مملكت پريزاد ، او را كجا ديدي ، چه آشنايي با او داري و او هم به جمال تو عاشق است و تو را مي خواهد يا نه ؟ ماه منير گفت : جوان ! در سه سال قبل ازين همين فرهاد غلام خودم را به تجارت به مملكت پريزاد فرستادم ، كه متاعهاي خوب و چيزهاي نفيس براي من بياورد ، رفت بعد از شش ماه كه آمد از جمله چيزهاي تحفه كه آورده بود يكيش پرده ي تصوير ملك شاپور بود ، به محض ديدن تير عشقش را خوردم ، فرهاد در مملكت پريزاد خدا پرستي اختياركرده بود ، من و اين ده نفر كنيز را مسلمان نمود .چون عاشق ملك شاپور بودم خدا پرستي اختيار كردم ، مدت دو سال پنهان داشتم و كسي نمي دانست ، در يك سال پيش از ديگر حوصله ام تمام شد ، به فرهاد و اين ده نفر كنيز محرم خبر دادم ، فرهاد گفت كاغذي بنويس با پرده ي تصويرت بده من مي برم به ملك شاپور مي دهم تا او هم بداند كه مثل تو عاشقي دارد ! من شرح احوال خود را نوشتم با پرده ي تصوير خودم به فرهاد دادم ، رفت بعد از چندي آمد ، گفت پدر ملك شاپور مرده بود و ملك شاپور پادشاه شد ، فولادزره ي ديو او را با وزير و اميرانش شبيه سنگ كرده است ، من تصوير و كاغذ را دوباره آوردم !
همين كه من اين سخنان را شنيدم جهان به چشمم تاريك شد ، يكسال است كه شب و روز به گريه و زاري مشغولم تا اينكه مادر فولادزره آمد ، و من فهميدم تو كشنده ي او و نجات دهنده ي ملك شاپور هستي ، از آن روز تا به حال انتظار تو را مي كشيدم ، اميرارسلان گفت ملكه در اين صورت چرا مرا از رفتن به قلعه ي سنگباران منع مي كني ؟ ماه منير گفت قلعه ي سنگباران طلسم است ، از جواني تو حيفم مي آيد ، مي دانم به پاي قلعه نرسيده كشته مي شوي ! اميرارسلان گفت : مگر چه طور جايي است كه به پاي قلعه نمي رسم ؟ ماه منير گفت قلعه ي سنگباران طلسم است ، به پانصد قدمي قلعه كه مي رسي سري تا كمر از قلعه بيرون مي آد ، قلاب سنگي در دست دارد و نعره مي كشد و دست را حركت مي دهد كه برگرد ، اگر آن آدم كه مي رود برنگشت سنگ را رها مي كند ، تا سنگ از فلاخم آن زنگي حركت كرد به يك مرتبه سنگهاي ده مني و بيست مني مثل باران از برج و باروي آن قلعه بر سر آن شخص مي بارد و در ساعت تمام گوشت و پوست بدنش از ضرب سنگ پاره پاره مي شود . اميرارسلان گفت بر فرض آدم رفت و همه سنگها را از خودش گذرانيد به پاي قلعه كه برسد چه بايد بكند ؟ ماه منير گفت : از پانصد قدمي شروع به سنگ باريدن مي كند تا پنجاه قدم به قلعه مانده سنگ باريدن آرام مي گيرد ، اگر آن شخص سالم به پاي آن قلعه رسيد بايد به جلدي و چالاكي تيري بر سينه ي آن زنگي بزند اگر آن زنگي سر به درون قلعه بكشد ، تا قيامت به در قلعه حيران و سرگردان خواهد ماند ، به جز اين ديگر نمي دانم چه بايد كرد ، اميرارسلان گفت ملكه حالا شما يقين مي دانيد كه شمشير زمردنگار در قلعه ي سنگباران است ؟ ماه منير گفت بلي ! يقين مي دانم ! براي اينكه پدرم چند نوبت مادر فولادزره را قسم داد و او قسم خورد كه شمشير زمردنگار را در قلعه ي سنگباران انداختم . اميرارسلان گفت حالا قلعه ي سنگباران در چه نقطه است و از اينجا تا آنجا چه قدر راه است ؟ دختر گفت : در يك فرسنگي همين باغ ، خيلي نزديكست ! اميرارسلان گفت به توفيق خداي عالم تا به قلعه ي سنگباران نروم و شمشير رابه دست نياورم كمر نگشايم و آرام نگيرم ! ماه منير گفت : كي خواهيد رفت؟ اميرارسلان گفت : انشا الله فردا خواهم رفت هر چه كارها زودتر انجام بگيرد بهتر است ، ماه منير گفت شما خسته هستيد ، لااقل دو سه روز راحت بشويد بعد برويد ! اميرارسلان به اصرار زياد بنا گذاشت كه امشب را راحت كند فردا برود ، ماه منير گفت حالا ديگر قطع گفتگو بنماييد !
يك امشب را كه از بازي چرخ نيرنگ باز ايمن هستيم شرابي بخوريم و صحبني بداريم تا ببينيم فردا چه مي شود ! دختر اشاره به كنيزان آفتاب صورت نمود ، بزم آراستند و ساز و دف و چنگ به نوازش درآوردند ، ليكن خيلي يواش و بي صدا ، آهسته بزم تاجرانه آراستند ، اميرارسلان با ماه منير تا نصف شب شراب خوردند و قهوه و غليان صرف نمودند ، بعد از صحبت زياد ماه منير فرمود بستر حرير گستردند اميرارسلان به فراغ بال و آسوده خوابيد . دختر با كنيزان به اتاق خواب ديگر رفته خوابيدند تا هنگامي كه قرص خورشيد جهانتاب از افق مشرق طلوع كرد و جهان را به نور جمال خود مزين نمود
بال مرصع گشود مرغ ملمع بدن
اشك زليخا بريخت يوسف گل پيرهن
صفحه ي صندوق چرخ گشت نگونسار باز
كرد برون مار صبح مهره ي مار از دهن
آتش موسي نمود از كمر كوهسار
دامن گردون گرفت آه دل كوهكن  
****ادامــــه دارد....








فصـــل قبـــلی طوطیان شکرشکن فصـــل بعــدی